تبليغاتX
دنیای حبابی

























دنیای حبابی

به نام آنکه زندگی میبخشد تا روزی آنرا خود باز پس گیرد

سلام

پشیمانی از کارهایی که انجام داده‌ایم با مرور زمان کم می‌شود، اما پشیمانی از کارهایی که انجام نداده‌ایم هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.

سیدنی هریس

                 

شاید بتونیم برا هر دو بخش این جمله بالا یه‌سری استثنا ردیف کنیم و خوشحال باشیم که تونستیم حال گوینده رو بگیریم! اما یه حقیقتی تو بخش دوم این جمله نهفته است که خودمون هم می‌دونیم راسته.

یادمون بیاد که چقدر آرزو و خواسته پرت و پلا شده داریم که گم شده‌اند وسط روزمرگی نازل زندگیمون و هر از گاهی خودی نشون می‌دن و ما هم سری تکون می‌دیم که آره می‌دونم اونجایی. فعلا بمون تا بعدا .

یادمون نره که آغاز این روند با محل گذاشتن به دم‌دستی‌ترین‌ آرزوها شروع می‌شه نه با رسیدن به سخت‌ترین‌ها و دوردست‌ترین‌هاش.

نوشته شده در 91/02/24ساعت 14:34 توسط R.F| |

سلام

                  

وای.....

چه حس باحالیه

یکی شدن با طبیعت (یاد اون یه صفحه تو کتاب کیمیاگر کوئلیو که چوپانه با باد و رمز هستی یکی می‌شه افتادم)...

شاید نتونی این موقعیت‌ها رو تو کوه و دشت و دریا برا خودت جور کنی...شاید خیلی سرت شلوغه و کلی کار داری که بایست انجام بدی و دیگه وقتی برا خودت نمی‌مونه...ولی...

همین که صبح از خونه می‌زنی بیرون، تو این هوای خنک و بعضی وقتها بارونی تهرون...یه نفس عمیق عمیق بکش...سر حال اومدن شش‌هاتو حس کن...دستاتو محکم تو جیبای پالتوت به تنت فشار بده...یه لبخند مصمم بزن...بگو سلام خدا، کمکم کن امروز... بعد را ه بیفت.

مطمئن باش حس بهتری از روزای دیگه بهت دست می‌ده ... باورم کن! این کار رو کردم و عالی بود.

پ.ن: شروعی دوباره برای رضا شدن!!!؟ انشا الله...

نوشته شده در 91/02/16ساعت 12:43 توسط R.F| |

سلام

                              

تصور کنین...

اگه تو زندگیمون مجبور بودیم همه راه‌ها و مسافتها رو با یه پا لی لی کنیم، چقدر سخت می‌شد؟

پس چرا تو زندگی با خودمون، اغلب فقط از یه حس یا یه توانایی استفاده می‌کنیم؟ توروزمرگی زندگی خانوادگی یا شغلیمون فقط یه‌سری کارا رو بصورت دائم و معمولی انجام می‌دیم؟ چرا تو هیچ‌چیزی تنوع نمی‌آریم؟ چرا به خودمون اجازه نمی‌دیم تازه‌تر بشیم و راه‌ها و روش‌ها و حس‌های تازه‌تر رو هم تجربه کنیم؟

خنده داره...ولی گاهی حتی نوشتن نامه‌های اداری با یه رنگ خودکار دیگه، رفتن به سمت خونه از یه مسیر دیگه، شستن ظرفا با یه مایع ظرفشوییه دیگه و خیلی حتی‌های دیگه توی  سیستم همیشگیه ما یه لرزش کوچیک می‌ده. و این به ما یادآوریه زمان حال رو می‌کنه...که هستیم و نفس می‌کشیم و فرصت داریم...برای بازسازی و بهتر شدن...

نوشته شده در 91/01/31ساعت 18:30 توسط R.F| |

سلام

تا حالا شده تو فیلمها این ساعتهای بزرگ که پر از چرخ دنده هستند و ببینی!!؟ مثل ماشیین ها کار میکنن.

هر چیزی هدفی داره حتی ماشینها.

                  

Escher

ساعتها زمان رو میگن. قطارها تورو به جایی میبرن... اونها کاری رو میکنن که قراره انجام بدن.

نمیدونم اما شاید به همین خاطره که وسایل خراب (آدمهی که دلشون گرفتس) من رو ناراحت میکنن. چون نمیتونن کاری رو که قرار بود انجام بدن رو با موفقیت به اتمام برسونن.

شاید آدمها هم همین طوری باشن!

یعنی اگر هدفت رو از دست بدی مثل اینه که یه ماشین خراب شدی.

راستی هدف من تو این زندگی چیه؟؟!   خوشحال و یا امیدوار کردن ادمهای اطرافم (تعمیر ماشینها)!؟؟

راستش نمیدونم هنوز هدفم چیه اما همین کار رو پدر بزرگم برای اطرافیانش زیاد انجام میداد..

"فکر میکنی هدف تو توی این زندگی چیه؟؟    تو هم قرار شبیه پدر بزرگت بشی!!؟"

میدونی زمانی که کوچکتر از اینی که الان توش قرار دارم بودم فکر میکردم کل دنیا مثل یه ماشین بزرگه. و همونجور که بهتر از من میدونی ماشینها هیچوقت قطعات اضافه ندارن اونها همیشه دقیقا شامل قطعاتی میشن که لازمش دارن.

پس بعدها به این نتیجه رسیدم که اگر همه دنیا یه ماشین بزرگ باشه من نمیتونم یه بخش اضافی باشم. من باید به یه دلیلی اینجا باشم و این یعنی ...

تو هم به یه دلیلی اینجا هستی

فقط باید هدفت رو پیدا کنی.

پ.ن:برگرفته از فیلم هوگو

پ.ن:امروز تولد یک دوست هست و از همینجا بهش تبریک میگم.

 

نوشته شده در 91/01/20ساعت 18:11 توسط R.F| |

سلام

يه حرف جالب برای يه شروع نو:

کليد کار اين نيست که دريابی آيا چيزی ممکن است به وقوع بپيوندد يا نه.

بلکه بايد بدانی آن‌را می‌خواهی يا نه.

طبيعت خود راهی برای بدست آوردن آرزویتان پيدا می‌کند...

برگرفته از کتاب "عامل علاءالدين"

موافقين؟

             

نوشته شده در 91/01/15ساعت 14:35 توسط R.F| |

سلام

این آخرین پست سال90 منه. (دلتون خواست موضوع رو با آهنگ محزون یاران چه غریبانه...رفتند از ...به تصور درآرین )حدودا ۸ روز مونده به پایان سال و من بدون هیچ پیش‌فکر قبلی دارم به کلیدهای کی‌بردم نگاه می‌کنم و می‌نویسم.

ممنون از همه الطافتون تو سال90 . سال خوبی بود برای وبلاگ‌نویسی من. این‌که بدونی نوشته‌هات برای خوننده‌هات تاحدی موثرند حس خوبی به آدم می‌ده و باعث می‌شه خود آدم هم خیلی اوقات انرژی مثبت بگیره و با شوق بشینه و بنویسه و منتظر باشه ببینه دوستای خوبش چیا در جوابش می‌نویسن.

                

خدای خوبم

برای سال جديد يه چيزی رو خيلی خيلی صميمانه ازت می‌خوام: سلامتی

هم برا مادر و پدرم و هم برا تمام فاميلم و هم برای تمام وبلاگ‌نويس‌ها و هم برا تمام مردم دنيا. فکر می‌کنم چون تو بی‌انتهايی و لطفت هم همين‌گونه است لذا خواسته بزرگ با کوچيک به حال تو هيچ فرقی نداره. پس من سلامتی همه رو ازت می‌خوام.

خداجون چند تا چيز ديگه هم ازت می‌خوام: اولش موفقيت بيشتر تو کار و زندگی. دوم فهم و درک بيشتر برا درک کردن واکنش‌های افراد مقابل. بعدش هم توانايی و قدرت اراده برا مواجهه با امتحانات سخت تو. و از همه مهم‌تر اميد و اميد و اميد برای شاد بيدار شدن در هر روز و ساختن يک روز بهتر از ديروز در تمام روزهای سال ۹۱.

                   

عيد همتون مبارک

شاد و سرحال و آرام و عميق و مصمم و اميدوار باشين. انشا‌الله

پ.ن:با آرزوی ۱۲ ماه شناخت صحیح ۵۲ هفته معرفت آسمانی ۳۶۵ روز صداقت ۸۷۶۰ ساعت مهربانی ۵۲۵۰۰ دقیقه توکل به خدا ۳۱۰۵۰۰۰ ثانیه غرق در لذت بخش ترین عشق هستی……

نوشته شده در 90/12/21ساعت 23:46 توسط R.F| |

سلام

صبر کردن یکی از عناصر فراموش شده زندگی کنونی ماست. ذهنی که از صبح تا شب ده‌ها و صدها تغییر و دگرگونی را به چشم خود می‌بینه، ناخودآگاه بیش از آنکه به صبر و توقف فکر کنه، روی آینده تمرکز داره و همه‌اش داره سعی می‌کنه با پیش‌بینی اتفاقات آینده، خودش رو برای مواجهه بهتر با اونا آماده کنه. نتیجه؟ هیچی! از دست دادن لذت زندگی، گیر کردن تو دلواپسی‌های نهفته و آشکار و نهایتا حسرت خوردن برای عمر از دست رفته.

هرچی بیشتر می‌گذره، بیشتر دلم می‌خواد راجع به این زندگی در لحظه حال و اکنون بدونم و سعی کنم یادش بگیرم. گاهی که تونسته‌ام حتی یک دقیقه توی حال باشم و تمرکز داشته باشم به کاری که دارم انجام می‌دم ، دیده‌ام که چقدر فضاهای زیبا و جذاب و غنی در لحظه‌های به‌ظاهر معمولیه زندگیه ما وجود داره که ما با بی‌اعتنایی ازشون رد می‌شیم و بهشون توجهی نمی‌کنیم. این صبر گریزپا رو باید رام بکنیم و بشونیمش پهلوی خودمون. یه جمله‌ای اندرو متیوس داره که من خیلی دوسش دارم. می‌گه تو زمانای قدیم که شغل آدما بیشتر کشاورزی بود، اونا طبیعتا یاد می‌گرفتند که تلاش کنند و بعد صبر نمایند تا...محصولشون به بار بشینه. صبر تو اون زمان لازمه یه زندگی بود . اگه بیاییم و یه دونه لوبیا رو بکاریم تو خاک و بهش آب بدیم و بعد فردا صبح بدویم لوبیاهه رو از خاک در بیاریم بیرون ببینیم چی شده! به چی می‌رسیم؟ هیچی! یه دونه لوبیای خیس!

ماها باید یاد بگیریم دونه‌های آرزوها و خواسته‌ها و اهدافمون رو وقتی کاشتیم (یعنی برا رسیدن بهشون تلاش کردیم) بعدش بایست صبر کنیم. صبر اجازه می‌ده تلاشمون به ثمر بشینه. به‌نظرم حتی اون صبر یه اثر قوی معنوی هم داره. یه‌جورایی آدم رو خالص می‌کنه. خصوصا وقتی تو چیزی رو بخوای و برا رسیدن بهش تلاش خودت رو هم بکنی و بعد... بقیه‌اش رو بسپاری به خدا و صبر کنی. اگه همه این روند با نوعی آگاهی توام باشه که دیگه نوره علی نوره. یه چیزای تو دل آدم رشد می‌کنه که نمی‌شه وصفش کرد. یه‌جور بلوغی که خودت می‌بینیش. اونوقت اگه چند بار این کار رو بتونی تکرار کنی ، یه جورایی احساس می‌کنی می‌تونی بعضی چیزا رو حدس بزنی. بعضی اتفاق‌های آینده رو. حسش خیلی خاص و عمیقه. ولی محشره. احساس می‌کنی خدا عنان یه‌سری چیزا رو تو زندگیت سپرده دست خودت. حال می‌کنی از این اعتمادی که بهت کرده.

 بعد... تازه می‌فهمی با همین زندگیه درب و داغون دنیوی هم چه کارا که نمی‌شه کرد. تازه می‌فهمی برا حس یه چیزای خوب، می‌شه از همین کارای ساده روزمره‌ هم شروع کرد. از همین صبر کردن و زندگی تو لحظه حال و اینجور چیزا. شگفت زده می شی از اینهمه ابزار و امکان متعالی‌تر کردن زندگی که دور و برمونه و ماها اصلا بهشون بی‌تفاوتیم. اونوقته که می‌تونی با این زندگی ارتباط برقرار کنی و قربون صدقه یه مورچه بری و با یه گل حرف بزنی و پشت ترافیک بجای غر زدن بری تو نخ رنگای غروب خورشید تو آسمون.

               

پ.ن:به قول یه استاد عزیزی:" فکر کنی هیچ آینده‌ای وجود نداره و همه‌اش هرچی هست همین زمان حاله"

پ.ن: . . . .!!؟

پ.ن: چقدر حبابی بودن سخته!!!؟

نوشته شده در 90/12/12ساعت 21:48 توسط R.F| |

سلام

هیچ‌کس نمی‌داند...نام آن کبوتر غمگین که از قلبها گریخته...

ایمان است.

فروغ

هر کاری می‌تونی بکن تا از تو قلبت بیرون نره... ایمان همه چیز یه آدمه ... دوست من

              

نوشته شده در 90/12/06ساعت 22:22 توسط R.F| |

سلام

                       

نقاشی از وبلاگ مسافر دیار رویا

بد نیست تو برنامه‌ریزی های روزانمون یه ساعتی رو تو روز یا هفته به این اختصاص بدیم که راجع به یه چیزی که برامون مهمه، بشینیم و دقیق و اصولی فکر کنیم. راجع به محل کارمون، راجع به کسی که دوسش داشتیم یا دوسمون داشته و حالا نیست و ماهمه‌اش داریم با خاطره‌اش خودمون رو از بین می‌بریم، راجع به یه تحول تو زندگیمون، راجع به یه تغییر تو اتاقمون، راجع به یه اعتقاد که بارها و بارها تو ذهنمون اومده اما ما تکلیفمون رو باهاش روشن نکرده‌ایم، راجع به یه دوستی که نمی‌دونیم می‌خواهیم تا چه حد گسترشش بدیم یا محدودش کنیم، راجع به یه خریدی که مرددیم انجامش بدیم یا نه، راجع به یه تصمیم سرنوشت‌ساز که هی می‌اندازیمش عقب و راجع به هزار تا چیز دیگه.

گاهی واقعا دودلی بیچاره می‌کنه آدمو. گاهی هم عادت می‌کنیم به این دودلی و تصمیم نگرفتن. می‌شه شیوه زندگیمون. باهاش راحت می‌شیم. اما اگه یه کنتور تو بدنمون داشتیم می‌فهمیدیم با وجود اینکه فکر می‌کنیم همه چراغا خاموشن و همه چیز بر وفق مراده...داره کلی برق و انرژی ازمون دزدیده می‌شه بدون اینکه حسشون کنیم.

نوشته شده در 90/12/01ساعت 13:0 توسط R.F| |

سلام

                        

فکر می‌کنی کاری از دستت بر نمی‌آید

سکوت می‌کنی و تنها گوش می‌سپاری

و تلاش می‌کنی نوع نگاهت به او بفهمانند که تو می‌فهمی او را...

 و باز هیچ نداری که بگویی...

...

حال که او رفته، می‌دانی که هم او آرام‌تر است و هم تو خودت را بیشتر دوست داری.

...

...

گاهی من و تو کارهایی از دستمان بر می‌آید که حتی فکرشان را هم نمی‌کنیم. کارهایی ساده اما بسیار موثر. اگر بدانیم که گاهی با کوچکترین عمل یا واکنش ما در یک زمان مشخص، تحولی بزرگ و والا ایجاد می‌شود، نه از خود و نه از او دریغش نمی‌کنیم...

...

مزاحم شما شدم

می‌دانم!

تنها چراغ را روشن می‌کنم

گل‌ها را در گلدان می‌گذارم

پنجره را باز می‌کنم

بعد می‌روم...

 

پ.ن: سنت اگزوپری

پ.ن: تو این دو روز خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم و چیزی ننویسم اما دیگه نشد!!

نوشته شده در 90/11/26ساعت 0:22 توسط R.F| |